تبليغاتX
بی تو عشقی برام نیست.
دردودل

پرواز خیال من بگذار و بگذر

که این دل صد وصله باز هم بشکند تا خاک شوم که از خاک امدم.

 بگشا قفل سکوت سالیان سال این دم فرو بسته

را تو ای مشکل گشا . شرم شربت تلخ تنهایی من است سکوت اوای خوش تمام لحظه هاست.

 باغبان فرصت کاشتن گل را در این باغچه فرو ریخته ی دل مرا نداشت این چنین خار و خونین جگر می کند .

 وای از این همه بی وفایی از ای همه دروغ و خیانت ها...


خسته ام در غروبی ماتم زده  و سرد..

صدای بال زدن پرندگان به سوی خانه غروب غم انگیز پاییز با درخت های عریان بغض گران گلویم را می فشارد.

 غرور مغلوب اشک چشمهایم می شود و غربت تلخ ترین لحظه هایش را برایم مهیا می کند.

 خنده زهری دردناک است وشادی بی معنی وبی مفهوم.

 زیبایی که روزگاری در حسرت دیدارش بودم دوزخی زشت خو؟ خود نمایی می کند.

ان روز برای تنهایی من شب بود

 زیرا خورشید هم در پشت ابرها به حال من می گریست.

 روزی که برای تنهایی من تیره تراز شب بودخوف تنهایی در دل شب من را پریشان تر کرده بود...

رفت و رفت ایا باز خواهی گشت؟ یا با خاطراتت روزگاران را سپری کنم.

هر چند باز گردی دگر باور نمی کنم بودنت را.....

دختره غمگین..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:45 PM  توسط سوگند | 

 

اين متن رو تقديم مي كنم به تمام كساني كه عاشق شدند ، در عشق شكست خوردند
و هيچگاه طعم بودن و در آغوش كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشق
را پاس داشتند و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه پاره اي از
احساسات ، مختص من نيست . همه ما ممكنه با عمق كمتر يا بيشتر با تك تك
سلولهايمان لمسش كنيم ، پس تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و
روزهاي سردشان را با نام عشق سر كردند و اشك ریخته اند . اشكهايي كه هر
قطره اش ، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده . گداي محبت كه باشي ، زودتر
ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست . خرافه نيست . آيين چرخ
فلك است . بناي دنياست . هر كجا كه باشي و هر كسي كه باشي اگر گداي محبت
باشي مي روي دنبال عشق . عشق كه مي گويم نه آن عشقي كه در كوچه و بازار و
خيابان و روزمرگي پيدا مي شود ، نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در
امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد . آن عشقي را مي گويم كه
گداي محبتش به دنبال اوست . اگر گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي
شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش . اولش اين طوري نيست . اولش بهت سلام
مي كنه . حتي جواب سلامش رو هم نمي دي . اما پافشاري مي كنه . يه خورده كه
مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه . كي به كيه . تو كه در دلت رو بستي .
اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره . پس بي خيال . مي شيني پاي حرفاش .
باهاش حرف میزنی . باهاش بيشتر آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي
هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي . علاقه ات بيشتر ميشه ولي باز بي خيالي .
ميگي اينم گذريه . تا اينكه تو شرايط سخت روحي بهت كمك مي كنه . در حد
توانش زير پر و بالت رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره .
تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي . دل رو مي زني به دريا . ميگي
چرا بايست احساسم رو بكشم . ميگي خودش هم كه همين رو ميگه . پس دلت خوش
ميشه كه بايد بري دنبالش . بايد بري تا بهش برسي . تا مال خودت بشه. تا به
آرزوت برسي . تا حس عشق ورزيدنت رو كه سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش
هزاران حس زيباي ديگه بگيري . نمي توني لمسش كني . نمي توني ببوسيش . نمي
توني دستش رو توي دستت بگيري فقط مي توني صداش رو بشنوي و باهاش ساعت ها
حرف بزنی . بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته . يه روز تابستون مي
بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه . با يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه .
انگار كه دوست داري بگي هيچ جاي ديگه نرو . پيشم باش واسه هميشه . شبهاي
طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن . دلتنگي و آغاز آوارگي .
حالا چند سال گذشته و حساس تر شدي . همش از دستت فرار مي كنه . هر چي بهش
ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني كه بهت بگه دوستت
داره . اون چيزي كه حس كني قلب اونم گره خورده . انگار يه جاي كار مي لنگه
، دلت مي خواد بري پيشش . باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه . جون مي كني ،
گرما و سرما رو تحمل مي كني ، بي خوابي ها رو ، دوريش رو ، اما انگار خدا
نمي خواد كه بشه . همش گره مي ندازه ، عكسهايي كه برات فرستاده . نگاه مي
كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه . مي ري جلو آينه يكي محكم
مي زني تو صورتت تا شايد كمي به خودت بياي ، ولي ميدوني كه عاشق شدي . هر
چي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه . نه به خاطر ذات عشق ، به خاطر
اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه آدم با انصافيه . روزها و شبها مي
گذرن انگار كه توي زندوني . چوب خط مي ندازي تا تموم بشه . تا شايد بازم
ببينيش . تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه . تا بخواي باور كني كه مي توني
بقيه عمرت را با اون باشي . چشمات خشكيده بس كه گريه كردي . نيرو و توانت
رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار ، لحظه ديدار . ميدوني داره مياد براي
تو ، مياد كه سنگا رو وا بكنيم . مياد كه بفهمه چشه و تو بازم گريه مي كني
چون دلت راضي نميشه . انگار كه قراره ذوبت كنن . انگار يه چيزي بهت ميگه
امسال مي ميري . پژمرده ميشي . ميشي يه آدم زار و نحيف . مثل قديما . مثل
يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش بشكنن . خودت رو
دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني . نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه
، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو نداري . دلت نمياد
كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس به خواب رفتي . دلت نمياد بگي كه توي
تموم اون حرف زدن ها حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش
نگفتي . دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه . تا بياد باهات حرف
بزنه . دوست داري كه بهش خوش بگذره . نامرديه . نامرديه ناراحتش كني .
روزها تند تند مي گذرن تا موقع حرف زدنش مي رسه . اوني كه هيچ وقت حرف نمي
زده و همش ميگفته سر فرصت . اما وقتي حرف ميزنه كمرت مي شكنه . سنگيني
حسهاي اين مدت لهت مي كنه . جلوي گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي
گردوني مبادا كه بخواد خيسي چشمهات رو ببينه . تو مي فهمي چيزي رو كه حتي
فكرش رو نمي كردي . بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي محبت ديگري كار درستي
نيست . اون وقت يه شب انقدر هق هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد .
نشستن گوشه اتاق و گريه كردن . دنيا بي رنگ تر از گذشته اما بايد خودت رو
جمع و جور كني . حالا ديگه مي دوني نميشه بهش گفت كه چند بار شد وقتي
باهاش حرف می زدی غذا رو به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير
كرده بود . حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر هزار بار گفتي
دوستش داري ، از ته دلت گفتي و يه بار نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه . حالا
مي دوني نميشه بهش گفت گريه هر شب يعني چي . دلت نمي خواد با اين حرفا
ناراحتش كني . نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار با يه چاقو جگرت رو
خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه كه نمي توني حتي يك قدم راه بري . خيلي
حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي . خونابه خوردن و ساكت بودن. دوستات به اين
بچه بازي ها مي خندن . دوستات تركت مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما
تو مي دوني كه دردت چه . دردت عاشقي نيست . دردت از بي وفايي نيست . دردت
از گدايي محبته . تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و يك آيينه كه هر روز
مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني . دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت
آشناييتون . تمام حرفهایی که با هم زدین ، هر چيزي كه نشوني از بوي تنش رو
داره يه روز صبح پا ميشي ، ميري جلوي آينه و خودت رو مي بيني
. رنجور شدي ، لاغر و نحيف ، شكسته و خموده ، حالا مدتهاست كه گذشته . بهت
زنگ مي زنه اما روحت مرده . قلبت مرده . ديگه نمي تپه . براي هيچ كس نمي
تپه . با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت چطوره و تو بايد مثل
ديگران به او هم دروغ بگي . بايد بهش بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه .
وقتي كه تلفن رو قطع مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش
مي نويسي اين منم دلقك خنده به لب روزگار ، اما دلي نحيف دارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 11:42 PM  توسط سوگند | 
  دوست دارم عزیز خال جونمیبوسمت عزیزکم

 

1                       2                      3

حالا

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی بیا شمع ها رو فوت کن که صدسال زنده باشی

 

                                                                 

                                                           

 

 

 

 

امیرمحمد جونم خیلی دوست دارم وامیدوارم روزی برسه که جشن صدوبیست سالگیتو خودم واست جشن بگیرم. اینو بدون که اون روز زیباترین و قشنگترین روز زندگیه منه عزیزم.

 

 امیدوارم لحظه لحظه ی زندگیت پر باشه از موفقیت و خوشی

 

و برات آرزوی سلامتی و شادی روز افزون دارم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 9:52 AM  توسط سوگند | 

سلام به دوستانه فراری ازایران نمی دونم از کجا شروع کنم وقت زیادی هم ندارم که بابت حرف فراری توضیح بدم دیروزخیلی ناراحت بودم فکرمی کردم دیگه فراموش شدم ولی مشکلات زندگی توایران اینقدرزیاد که حتی آدما روزهای زندگی شونوهم تاریخاشونوازیاد می برند. بی خیال بابا زندگی توایران یعنی همین فقط دعا کنید یکی پیدا بیش که به فکرمشکلات ما جوانان باشه البته تا قبل ازاینکه به فکرفرارازایران یا فرا رسیدن زمان مرگمان نباش . درست یک سال گذشت ازآن روزها سال گذشت همچین روزی من تولدم را خانه خدا جشن گرفتم که مصادف بود با روزپدروفرداش به سوی ایران رهسپارشودیم که کاش هرگزنمی آمدم درست یک سال میگذرولی آدما هیچ تغیری نکردن بهتر که نشودن ازنظررفتاری واخلاقی که هیچ روز به روزبدترهم میشن کاش هرچه زودتر دنیا به آخر می رسید کاش اما افسوس........... خوب بگذریم خیلی دوست داشتم خاطرات مدینه ومکه را برایتان بنویسم که بدونید ایرانی های مسلمان زاده ای ما آنجا چه کارمی کردن ولی متاسفانه می دانید که مشکلات اینقدر زیادهست که یادم رفته بود ولی حتما براتون می نویسم که بدونید چرا اینقدرازایرانی متنفرم و به فکرفرارازاینجا هستم پس تا آن روزبه امید حل شدن مشکلات تمام جوانان       

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:40 AM  توسط سوگند | 

آروم بگیر دلم که بی وفایی

مرام آدمای این زمونس

غصه نخور که صادقی  یه قصه اس

هر کی که صادقه میگن دیوونس

الهی اون که تو رو داغونت کرد

مثل خودش یکی اسیرش کنه

تا می تونه بهش خیانت کنه

تا اونو از زندگی سیرش کنه

اگه فکر می کنی بی کس و کارم

دلت خوش که هیچکسو ندارم

میگی بذار بمیره اونکه تنهاس

اگه تنهام ولی خدا رو دارم

خون به دلم کرده همون که عمری ....

هفت خطه روزگار در اومد

اونکه عمری برای سادگیش می مردم

نفرین من همیشه سر راته

تا روزی که عذابتو ببینم

اون روزه که دلم آروم می گیره

وقتی دله خرابتو ببینم

 

 

ای که ترنم محبت را در قلبت احساس نکردم

 

بی وفا تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:47 PM  توسط سوگند | 

 

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 
 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودباز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:9 PM  توسط سوگند | 

زندگانی همه صورتکده یی از یادست
یاد یاران قدیم
یاد خویشان صمیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست
پدر و مادر محجوب ز کف رفته ی ما
یک زمان هم نفس یودند همه شادان همه سرخوش همه گویا بودند
زندگی معنی داشت
ناگهان دییده ز دنیا بستند
با دل و دیده ی پاک
سر نهادند به خاک
یادشان در دل ما
روحشان در افلاک
روزگاری من و تو با فرزند
شاد و خندان این همه با هم بودیم
گرد هم عشق مجسم بودیم
ناله در خانه ی ما راه نداشت
بی خبر از غم عالم بودیم
کم کمک روز جدایی آمد
پاره های تن ما از بر ما دور شدند
نازنینان رفتند
خانه های دل ما یکسره بی نور شدند
گرچه رفتند ولی خاطره هاشان برجاست
یادشان در دل ماست
دل ما ناشادست
ای پسر باور کن
زندگانی یادست
دل به ایام مبند
با خبر باش که در طبع جهان بیدادست
خویشتن را مفریب شادی ما و تو بی بنیادست
خیمه هرجا بزنی روز دگر برباد ست
ای برادر هشدار
زندگانی یادست
دوستداران رفتند
همه یاران رفتند
مهربانان خفتند
گرد این بادیه گوید که سواران رفتند
سالخوردان مردند
غمگساران رفتند
در نگاه چه کسی چهره ی خود را نگریم
دلبران ماهوشان آینه داران رفتند
حال گلگشت به گلزاری نیست
گلعذاران رفتند
همه خویشان همه خوبان همه یاران رفتند
زندگانی یادست
یاد خویشان صمیم
یاد خوبان ندیم
یاد یاران قدیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:37 PM  توسط سوگند | 

فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهء عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آئینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهء گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینهء من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمی روید !
زآنجا نگاه خستهء من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلائی رنگ
چشم (( مسیح)) بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آن جا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانهء بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آید
فکر چه بود گربهء پیر تو
کو را به ديده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو
آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دست های تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفس هایت
سائیده شد به گردن سرد من
گوئی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینهء من می ریخت
سرب سکوت و دانهء خاموشی
من خسته زین کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانهء تلخی بود
ناگه به روی زندگیم گسترد
آن لحظهء طلائی عطرآلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطرهء ابدیت را

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:34 PM  توسط سوگند | 

 با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی دوستان :                      

 من تا يك ساعت ديگه به پابوس حرم مطهر امام رضا رهسپارم واز

 انجام به زیارت خانه ای خدا مي روم اگر تا كنون سخني گفته ام كه

 باعث رنجش شما شد مرا ببخشيد و حلالم كنيد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:8 AM  توسط سوگند | 
اونی که دوسش داری        بهش نگو دوسش داری

               میره وو تنهات میزاره.....

اگه باور نداری                   بهش بگو دوسش داری

              میره رو دلت پا میزاره....     

آره.... 

میدونم عاشقشی            عاشق اون نگاهش  

آره....                    

میدونم در به دری              تا نبینیش باز دوباره

منم یه روزه مثل تو عاشق بودم تا پای جون   

عشقمو فریاد زدمووووووووووووووووووووو

دربه دری شدم نگوووووووووووووووووووو 

رفتشو تا تنهام بذاره          روی دلم پا بذاره

قلب منو شیکوندو رفت.....         

رفتوو با دیگری نشست....                              

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 4:30 PM  توسط سوگند | 
دل من خستگيات خيلي زياده مي دونم

دل من تنهاِِييات پراز سواله مي دونم

دل من خنديدنت فقط تو خواب مي دونم

دل من آرزوهات نقش بر آب مي دونم

دل من تحملت مثله يك كوهه مي دونم

دل من عاشقيات مثله جنونه مي دونم

دل من صبوري وكسي سراغت نمي ياد

دل من خسته اي وصدا ازت در نمي ياد

دل من اميد تو فقط بايد خدا باشه

دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:34 PM  توسط سوگند | 

سلام به تمامي شكست خوردگان در راه عشق

مي خواهم سال جديد راه با جمله اي از ويليام شكسپير آغاز كنم

 كسي را كه دوستش داري ازش بگذر اگه قسمت تو باشه برمي گرده اگر بر نگشت حتما از اول

مال تو نبوده پس بهتر كه رفت. سعي كن به كسي كه تشنه عشق است دلنبندي سعي كن به كسي

كه لايق عشق است دل ببندي چون تشنه عشق روزي سيراب مي شود

 

 

setareye bakhtetan bala, sepideye sobhetan taabnaak, sayeye omretan boland, saze zendegiyetan kuk va sarzamine deletan sabz .eidetan mobarak bad.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:34 PM  توسط سوگند | 
یه روز وقتی از کنار مرداب رد می شودم

یه گل نیلوفر نگاه کردم

ترس تمام وجودمو برداشت

که نکن منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم

سریع از کنار مرداب رد شودم

اما حالا میبینم که خودم مرداب شودم

وبه دنبال یه گل نیلوفر می گردم تا از تنهایی نمیرم

حالا می فهمم که

گل نیلوفر مغرور نیست

اون خودشو وقف مرداب کرده بود

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 2:22 PM  توسط سوگند | 
          این عید سعید و عزیز رو به تمام مسلمانان و هموطنان عزیزم تبریک عرض می کنم


                                   

عید سعید قربان:
سٿر حج در حقيقت يك هجرت بزرگ است ، يك سٿر الهي است ، يك ميدان گسترده خودسازي و جهاد اكبر است .

مراسم حج در واقع عبادتي را نشان ميدهد كه عميقا با خاطره مجاهدات ابراهيم و ٿرزندش اسماعيل و همسرش هاجر آميخته است ، و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از اين نكته غٿلت كنيم بسياري از مراسم آن به صورت معما در مي آيد ، آري كليد حل اين معما توجه به اين آميختگي عميق است .

هنگامي كه در قربانگاه در سرزمين مني ميآئيم تعجب ميكنيم اين همه قرباني براي چيست ؟ اصولا مكر ذبح حيوان ميتواند حلقهاي از مجموعه يك عبادت باشد ؟ ! اما هنگامي كه مساله قرباني ابراهيم را به خاطر ميآوريم كه عزيزترين عزيزانش و شيرينترين ثمره عمرش را در اين ميدان در راه خدا ايثار كرد ، و بعدا سنتي به عنوان قرباني در مني به وجود آمد ، به ٿلسٿه اين كار پي ميبريم .

قرباني كردن رمز گذشت از همه چيز در راه معبود است ، قرباني كردن مظهري است براي تهي نمودن قلب از غير ياد خدا ، و هنگامي ميتوان از اين مناسك بهره تربيتي كاٿي گرٿت كه تمام صحنه ذبح اسماعيل و روحيات اين بدر و بسر به هنگام قرباني در نظر مجسم شود ، و آن روحيات در وجود انسان پرتو اٿكن گردد

هنگامي كه به سراغ جمرات ( سه ستون سنگي مخصوصي كه حجاج در مراسم حج آنها را سنگباران ميكنند و در هر بار هٿت سنگ با مراسم مخصوص به آنها ميزنند ) اين معما در نظر ما خودنمائي ميكند كه پرتاب اين همه سنگ به يك ستون بي روح چه مٿهومي ميتواند داشته باشد ؟ و چه مشكلي را حل ميكند ؟ اما هنگامي كه به خاطر ميآوريم اين ها ياد آور خاطره مبارزه ابراهيم قهرمان توحيد با وسوسه هاي شيطان است كه سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصميم داشت او را در اين ميدان جهاد اكبر گرٿتار سستي و ترديد كند ، اما هر زمان ابراهيم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت ، محتواي اين مراسم روشنتر ميشود .

مٿهوم اين مراسم اين است كه همه شما نيز در طول عمر در ميدان جهاد اكبر با وسوسه هاي شياطين روبرو هستيد ، و تا آنها را سنگسار نكنيد و از خود نرانيد پيروز نخواهيد شد .

اگر انتظار داريد كه خداوند بزرگ همان گونه كه سلام بر ابراهيم ٿرستاده و مكتب و ياد او را جاودان نموده به شما نظر لطٿ و مرحمتي كند بايد خط او را تداوم بخشيد .

و يا هنگامي كه به صٿا و مروه ميآئيم و ميبينيم گروه گروه مردم از اين كوه كوچك به آن كوه كوچكتر ميروند ، و از آنجا به اين باز ميگردند ، و بي آنكه چيزي به دست آورده باشند اين عمل را تكرار ميكنند ، گاه ميدوند ، و گاه راه ميروند ، مسلما تعجب ميكنيم كه اين ديگر چه كاري است ، و چه مٿهومي ميتواند داشته باشد ؟ ! اما هنگامي كه به عقب بر ميگرديم ، و داستان سعي و تلاش آن زن با ايمان، هاجر را براي نجات جان ٿرزند شيرخوارش اسماعيل در آن بيابان خشك و سوزان به خاطر ميآوريم كه چگونه بعد از اين سعي و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانيد ، چشمه زمزم از زير پاي نوزادش جوشيدن گرٿت ، ناگهان چرخ زمان به عقب بر ميگردد ، پرده ها كنار ميرود ، و خود را در آن لحظه در كنار هاجر ميبينيم ، و با او در سعي و تلاشش همگام ميشويم كه در راه خدا بي سعي و تلاش كسي به جائي نميرسد ! و به آساني ميتوان از آن چه گٿتيم نتيجه گرٿت كه حج را بايد با اين رموز تعليم داد ، و خاطرات ابراهيم و ٿرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشيد ، تا هم ٿلسٿه آن درك شود و هم اثرات عميق اخلاقي حج در نٿوس حجاج پرتواٿكن گردد ، كه بدون آن آثار ، قشري بيش نيست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 3:34 PM  توسط سوگند | 
 

دل من از اين مي سوزه , كه تودنياي خدا

دوروئي وفريب اين روزها ميون مردم شد درد بي درمون

دل من ديگه سنگ شده , سردشده

به چشام زندگي بي رنگ شده

كسي را كه يك فرشته مي ديدم حالا بيا ببين كه . . . . . آه

بعضي زخمها رو آدم نمي تونه به همه نشون بده

بعضي دردها را آدم بايد آنقدر بكش تا جون بده

نمي دونم چي بگم دردم را نمي تونم بيان كنم

اگر ساكت بشينم از دلم چطوري غم را بيرون كنم

به خدا ديگه خسته شدم ازاين هم نيرنگ و فريب

آخه گناه من چي

خدايا كمكم كن ,

كمكم كن كه راحت بشم هرچي زودتر از اين زندگي 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 2:16 PM  توسط سوگند | 
پرستوی فراری از بهارم

 

یک امشب مهمان این دیارم

 

چو ماه از پشت خرمنها برآید

 

به دیدارم بیا چشم اینتظارم

            

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 0:34 AM  توسط سوگند | 

اي خدا, آسمون تو سياه شد

روزها , بي خورشيد و شبها بي ما ه شد

اون بلور خوش صداي خندها , آب شده ,اشك شده,آه شده

آخه اونيكه مال من بود ديگه نيست

اونيكه مثل جون بود به تن ديگه نيست

زندگي حرفهاشو باخته واسه من

همه چيز رنگشو باخته واسه من

اونيكه بود يك روز بهشت آرزوم

حالا بيا ببين چه جهنمي كه ساخته واسه من

همه شاديها از من دور شده

همه زندگيم سوت و كور شده

گل برام معني زخمها روميده

خوب وبد ديگه برام يك جور شده

توسكوت سينه, دل مرده ولي

من ساده ميگم صبوره شده

آخه اونيكه مال من بود ديگه نيست

اونيكه مثل جون به تن بود ديگه نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:19 AM  توسط سوگند | 

سلام عسل امروز فكر كنم وقتش شده از تو وبراي تو سخن بگم ,يادت مياد وقتي بهت مي گفتم عسل به من مي گفتي چرا اين اسم را انتخاب كردي آنروزها شك داشتم ولي حالا ديگه مطمئن هستم مي دوني عسل من مثل يك شورزار بودم وتو مثل يك شاخه نيشكر هرچي هم تو تلاش كني نمي توني تو يك شورزار زندگي كني ,ولي حالا خوشحالم ,خوشحالم كه مژگان عزيز با چيدن تو از اين شورزار وبوردنت به چمنزار خودش دوبار شادي و نشاط را به تو هديه كن . عسلم تو لايق خوشبخت بودن و خوشبخت شدن را داري.من با تمام وجود ممنونم تو اين مدت خيلي به من كمك كردي و متاسفم كه نتونستم برات..............عسلم  اين هم هديه من به شما بازم تبريك ميگم .راستي عسل دو تا قول به من دادي يكي كتاب شعرت كه قرار چاپ بشه و كاستت يادت هست من منتظر شون ميمونم .

 

عشق نا فرجام

در شب جشن عروسي ات از من يادي بكن

آن دمي كه دست گرمت را به دستش مي دهي

آن دمي كه شادو خندان پا به مجلس مي نهي

از من تنها به كام مرگ خفته ياد كن

از مني كه آرزو كردم تو غمخوارم شوي

ازمني كه سوختم در حسرت ديدار تو

از من غربت نشين شهر غمها يادكن

از من غرق گناه و بي گناهي ياد كن

در شب جشن عروسيت به زير لب بگو

نام يارت را فقط يكبار مثل نام من

تادمي اين روح سرگردان من شادان شود

مست چون پروانه اي دورت بگردد جان من

آن دمي كه ميگذاري سر به روي شانه اش

لحظه اي از شانه هاي خسته ام يادي بكن

شانه هاي كه به زير كوه هجرانت شكست

گر كه بخشيد حق تعالي دختر زيبا به تو

آن دمي كه شد به سن من به راه زندگي

بازگو جريان من ,اين عشق بي فرجام من

تا كه عبرت گيرد ازمن نازنين فرزند تو

تا نگردد شور ياري بي وفا مانند تو

تا نگردد عاشق سنگين دلي چون يار من

گر شنيدي قصه مرگ مرا روزي نه دور

پا به گورستان نه با ياد رفته با يار خويش

تا كه روحم باز گويد كردهاي يادي زمن

شعري از احساس خود با دست خط خودنويس

كن به زير خاك دفنش در كنار گور من

تا دمي پروانه گردد,گرد شمعت روح من

گرچه باشد نوشدار بعد از مرگ من

واي بر من , واي برمن , واي برمن يار من

تلخ بود پايان عشق پاك و بي فرجام ما

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:6 AM  توسط سوگند | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من امشب از فراق یار گریم

بسان عاشقان زار گریم

رفیق نیم راه شد یار دیرین

دلم افسرده است بسیار گریم

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته دوم فروردین 1385
پیوندها
زهرا وشیما
امیر قائدی
فرانک
علی
سوشیانت
صبرا
امیر
دوست
محمد
محمد رضا
اسی
رويا
مصطفي
مجيد
محمد و صبا
غريبه
علي اكبر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

www.agna.blogfa.com www.hadikazemiweb.blogfa.com http://ir3x.persianblog.com/1383_7_ir3x_archive.html